دستانِ بی قرار و دو امضا و .... والسلام....
این بار ٬ گلْ نچیده ٬ این قصه شد تمام
حالا نشسته ام گره ی بغض وا کنم
اما هنوز ٬ بی جهت دلواپس ِ شمام
هی مشت می زند به دیوار سینه ام
تکرار می کند کسی نام تورا مدام
هر جای خانه را که سرک میکشم تویی
حتی درون ِ متن ِغزل ها و قصه هام...
مانده برای من ٬ از آن زندگی همین:
یک عشقِ نیمه کاره و یک بغضِ نا تمام
من می روم٬ و این غزل ٬ شعرِ آخر است
می بوسمت ٬ خدا نگهدار ٬ یک کلام !
.........................................................................
پ.ن: هر گونه برداشت ِ غلط از این شعر آزاد است
چه کنم که خوابت نمی برد؟
بگذار هیزم ها را توی آتش بریزیم
و با هم منتظر ِ افتادنِ اتفاق ِلبخند بمانبم
که از آن گوشۀ شمال شرقی ِ آسمان...
از کنار آن ستاره که روشن نیست بیفتد توی حیاط مان!
این قدر پدر را صدا نکن،خواب همسایه آشفته می شود....!
صبر کن این آتش که روشن شد
می نشینیم لب پنجره...
رو به جاده ای که می رسد به آن دورها...
یک بازی تازه می کنیم
خیال بازی!
من می شوم پدر
تو هم دختر...
و سفت همدیگر را بغل می کنیم،
تا اتفاق بیفتد لبخند...!
نبودنم را ببخشيد به زودي بر مي گردم از لطفتا ن سپاس .
بيست و پنج مهر ماه
با بوسه روزه را ز لبم باز می کنم
افطار با لبان تو احساس تازه ای ست ...
احساس تازه ای که در آن پرواز می کنم
باز باران.....يک ريز.....
مي روم تا که فراموش کنم
مرد من ، پشت سرم آب نريز
مي روم تا که فراموش شوم
از تو از دغدغه ات دور شوم
باز هم قسمت تلخم این شد
که بر اين حادثه مجبور شوم
فرصتي نيست بگويم غزلي
راه دور است و کمي دير شده
چشم خود را زِ نگاهم بردار
پايم اينجا به دو چشمان تو زنجير شده
چمدانم ، پُرِ سنگينيِ بغض
جادّه ...دور و دراز...
زير لب با دل ِ تنگم گويم:
دور خود يک قفس تازه بساز...
پ.ن: تقدیم به دوست عزیزی که مایه آرامش این روزهای من است
اما از من دور .... ببخش که شعر سیاه است...دلیلش را تو بهتر از من میدانی
تا تو هستی روزها مردادماه
سوز ِسرمای زمستان می شود
اولین گامی که بگذاری به راه ...
خوب اندازه ی تنم شده..
عکس چشمهای خیس میشی ات
نقشِ گل ٬ به روی دامنم شده...
چند تا خیال تازه بافتم
تا تنم کنم تمام سال را
زیر و رو ٬ رنگ رنگ ٬ یکی یکی
بافتم خیال را...محال را...
چند تا خیال تازه بافتم
دیگری به جای من...کنارِتو...
نه!شکافتم...دوباره بافتم...
دست من٬دوباره توی دستِ تو
آمدی ٬ کنار ِ من نشسته ای
من تو را خدای خویش خوانده ام
دست می کشم به روی سینه ات
توی این رجٍ خیال مانده ام ...
دست می بری درون موی من
تویِ چشمِ من نگاه می کنی
با همین زلالی نگاهِ عاشقت
هر چه را که هست ٬ رو به راه می کنی
پیچ می خورد نخ ِ خیالِ من
می رسد به آخرین رجی که مانده است
یک صدای آشنا ٬ ز پشت در... !
باز هم خدا مرا به خویش خوانده است ...
پ.ن:لبریز است از ایراد وزنی و ...(از بابت شاعر نبودنم مرا ببخشید)
باور نکن که شعر من عاشقانه است
این بیت ها برای من تنها بهانه است
تنها بهانه ای که من از غم گذر کنم
انگار بی تو غمم هم شاعرانه است ...
دستهای تا همیشه جوهری
قسمت این روزهایم انتظار
قسمت تو دستهای دیگری
پ.ن : باید این جمعه بیاید.... باید....
سلولهای تنش رشد می کند درون من
سلولهای تنش رشد می کند درون تو
انگار نطفه بسته این عشق ، بینِ ما
همبستر خیال توام هرشب ، بدونِ تو
گاهی آن قدر دوری
که یادم می رود ٬ عاشقم
گاهی آن قدر نزدیکی
که فراموش می کنم ٬ تنهایم
این روزها آن قدر عاشقم که خیال پرواز به سرم می زند
و فکر بی بالی ام را نمی کنم .
این روزها آن قدر عاشقم که شاید .....
.........................................................................................................................................
پی نوشت:
این روزها همه اعتراف می کنند شما چطور؟؟!!
بر تن عریان من چشمان تو می لغزد و
واژه های عشق را در من تماشا می کند
بر حریر پیکرم دستی به آرامی بکش
در عبور لحظه ها عشقت مرا٬ ما می کند
در تنم انگار فکر یک گناه تازه تر....
بازوانم ... ٬ بازوانت را تمنا می کند
باز حوا می شوم من در هوای بوی تو
عطر سیب تو ٬ سرم را غرق رویا می کند
-وسوسه درمن- که طعم خیس لبهای تو را
داغ می بوسی مرا٬ابلیس غوغا می کند
در میان حلقه ی آغوش تو گم می شوم
دستهایم یک بهشت تازه پیدا می کند
□
شرط می بندم خدا از ماجرای عشق ما
آیه ای تازه برای خود مهیا می کند
"آیه"۱۷/۵/۸۸
چندی ست به چشمان تو می اندیشم
پشت ِپرچین٬
لبِ ایوانِ خیال٬
زیر ِباران٬
وقت ِتنهاییِ شب....
همه جا بوی تورا می شنوم
و تو را می بینم....
پُرم از حس غزل
از تبسم لبریز
واژه هایم همه تابستانی....
چند روزی ست تو همراه منی...
به تو می اندیشم...
زیرِباران٬
لبِ ایوانِ خیال٬
چند روزی ست که انگار تو همراه منی...
پی نوشت:
خیالاتی شده ام....خیالت هم مرا بس...
روی سرم آسمان آوار می شود و زیر پایم زمین فرو می رود ...
روزها را ماه می شمرم .... و .... ماه ها را سال ...
بی تاب ثانیه ها می شوم و دل گرفته تر از ماهی تنگ ...
وقتی که تو
چون عابری عجول
از خیابانِ من عبور می کنی....
این قصه که تو می گویی ٬ بغض سنگ را هم می شکند.
چه رسد به خواب ِ کسی
که توی آغوش تو آرام گرفته......
باورم نمی شود
منم که این چنین ز خنده خالی ام.
وسعت حضور بغض از تمام سرزمینِ روح من وسیع تر...
اندکی بیاور از برای من
خنده های واقعی
واژه های تازه تر...
من غم بزرگ رفتن تورا
باورم نمی شود.......
--------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:آرزویی نیست...جز بی آرزویی.....
بوی کیک تازه توی خانه پیچیده بود، مادر مثل همیشه پای اجاق گاز درب و داغونِ قدیمی،شام روحاضر می کرد.
من ، روی نوک پاهایم بلند شده بودم و با بی سلیقگی تمام ، اسمارتیز های رنگ و وارنگ رو روی کیک خامه ای می چیدم و یکی در میون قرمزهاشو خودم می خوردم.
دم غروب که می شد ، صدای زنگ در حیاط خبر می داد که پدر از راه رسیده و من دوان دوان می پریدم توی آغوش خسته اش و می خواستم تمام روز رو یک جا برایش تعریف کنم.
روزی که ساکت و تنها گذرانده بودیم ، دنیایی با خیالبافی های من فرق داشت.
شاید برای همین پدر می گفت : دروغ گوی خوبی نیستی ، ولی قصه گوی خوبی می شوی!
آن روز هم به لطف تقویم ، روز متفاوتی بود ، روزی فقط برای پدر....
تمام خانه را پرکرده بودیم از بادکنک های رنگی و دوتا هدیه کوچک چیده بودیم روی میز ،
کنارِکیکِ دستپختِ مادر.
این بهانه های کوچک تقویم برای ما خوشایندترین خاطره ها را رقم می زد.
پدر که پا می گذاشت توی خانه انگار که تمام سفید و سیاه زندگی،رنگ می گرفت.
و حضورش تسکین درد های تن مادر می شد و مرهم دلواپسی های کودکانه ی من.
و موسیقی چرخ خیاطی مادر جایش را می داد به صدای پدر.
پدری که با تمام نداشته هایش قهرمان کودکی های من بود.
وقتی که پا می گذاشت توی خانه ، انگار خدا به خلوتمان سر می زد....
Ԗ
صدای اذان می آید و دستهای جوهری ام روی خطوط کاغذ راه می رود و نقشِ خاطرات می زند.
از خانه همسایه بوی کیک تازه می آید
و مادر ، رنجورتر از همیشه سجاده اش را پهن می کند روی میز کنار بسترش وبی خبر از هرگز نیامدنِ پدر ، سفارش می کند پدر که آمد چایش را بدهم، تا نمازش تمام شود.
بوی کیک تازه می آید، از خانه ی همسایه.
و من، قصه ی قهرمانِ گم شده ام را می نویسم...
حالا خدا سالهاست که به ما سر نمی زند.
پی نوشت: این قصه هیچ شباهتی به قصه من نداره
فقط خواستم بگم :
روز پدر مبارک ، قهرمان ِکودکی های من.
او پرنده بود
و
فکر دانه بود
عشق هم
فقط بهانه بود.
پ ن: آنچه مینویسم...خوب یا بد...زشت یا زیبا...
زاییده ی احساس است...
و گاه از عمق اشکهای شبانه ام بیرون میریزد....
کاش یاد بگیریم...بی اجازه برشان نداریم....
من از هجوم غمی عاشقانه می خوانم
تو مقصدت رفتن... منتظر؟ نمی مانم !
بهانه کرده دلت، یک سفر که دور و دراز
و من که راز سفر را چه خوب می دانم....
بگذار باران شانه هایت را تر کند
چتر را بهانه ندیدن آسمان نکن
من نیز سر به روی شانه های خدا گاه گاه می بارم!
بگذار خدا هم اگر دلگرفته بود
روی شانه های تو حساب کند....!
کسی آرزوی مرا می درد
و تا رد پای تو را می برد...
دو چشمم به خواب ِ خیال ِ تو گرم ،
صدای شکستن،
خواب هم
می پرد....
عطر بهار نارنج
و شکوفه های گیلاس...
و
بوی سبزه های باران خورده ی دم صبح...
از لای پنجره ی نیمه باز اتاق ، به خلوت زمستانی ام سرک می کشد....
چشم به روی روشنی روز باز می کنم...
و فکر میکنم...تمام این سالها خواب آشفته ای بود.
آفتاب تازه از راه رسیده را به تبسمی دلخوش می کنم...
برای پرنده ها دانه می پاشم...
زیر لب شعر میخوانم....
و به دخترک کنار دستی ام میگویم...
"چه صبح زیبایی ست"
سر این دستهای یخ زده شیره می مالم...
غم هایم را گول میزنم....
و
سرمست تر از تمام آدمهای شهر روزهای یخ زده ام را تکرار می کنم.
به آیه های بهار لبخند می زنم.
و
چشم روی لحظه های نبودنت می بندم.
غروب که می شود
تنهایی ام را توی آن کافه ی قدیمی...روی کاغذ های سپید ، سیاه می کنم
و به خورد آدم های دور و برم می دهم...
پشت شیشه ی بخار کرده ی پنجره صورتک خندان می کشم...
تلخی لحظه هایم را با شیر و شکر می نوشم...
شب....
ستاره های شب تاب روی سقف را می شمرم
برای ماه قلابی دست تکان می دهم...
و خیال می کنم...
چقدر خوشبختم...
وقتی هنوز هم می توانم دروغ بگویم....
و قصه ی بهار را باور کنم...

پ.ن: عکس آماتور و کج و کوله ام رو ببخشید...
تصویری ست که دوستش دارم...
فقط همین.
←(ده دلیل برای اینکه به میر حسین موسوی رای دهیم)→
به وسوسه ی دستهایت دچار می شوم،
آن گاه که بی تفاوت از کنار من عبور می کنی.
زحمتی اگر نمی شود...
لحظه ای به چشمهای خیس من نگاه کن...
من تمام جاده را...
در پی چشم های تو دویده ام...
